|
سلام دوستای عزیز خودم  
خوبین ؟ چطورین ؟ چه خبرا؟ چیکارا میکنین؟
ما رو نمی بینن خوشین؟؟؟؟ 
اومدم بقیه داستان غم انگیزمو بگم  
من نظر می خواماااااااااااااااااااااااااااااااا
گفتم که قرار شد من با مامانم صحبت کنم
ولی قبل از اینکه من برم با مامانم صحبت کنم خودش اومد بهم گفت که خالت اومده و منم جواب نه دادم. منم با اینکه خیلی واسم سخت بود ولی باهاش دعوا کردم و گفتم چرا نظر منو نپرسیدی و گفتم امیر و دوست دارم. اونم کلی با من دعوا کرد و گفت تو غلط کردی پسری که نه شغل داره و نه مدرک درست حسابی دوست داشته باشی . هرچی باهاش حرف زدم و گریه کردم راضی نشد و گفت باید فراموشش کنی.
راجع به این موضوع به امیر هیچی نگفتم.
2روز بعد دانشگاه بودم که امیر زنگ زد گفت بیا بیرون من اومدم . داشتم شاخ در می اوردم.  هم خوشحال شدم از اینکه اومده هم ناراحت بودم ازش که خیلی راحت بهم گفته بود فراموشم کن.
در هر حال رفتم پیشش. با هم رفتیم پارک نزدیک دانشگاه و من بهش گفتم با مامانم حرف زدم و اونم گفته فراموشت کنم .
امیر به ظاهر ناراحت شد.
گفت فعلا بیخیالش شو ودیگه در موردش حرف نزن تا من برم سر کار منم گفتم باشه.
یکم توو پارک بودیم و بعد رفتیم سینما که اونم نزدیک دانشگاست. سینما که بودیم خیلی خوش گذشت از اول تا آخر شیطونی کردیم و اصلا نفهمیدیم فیلمه چی بود؟ چی شد؟
خلاصه..........
داشتیم بر میگشتیم که اون بره خونه خواهرش و منم برم خونه وباید از جلوی دانشگاه میرفتیم چون مسیر دیگه ای نداشتیم که چشمتون روز بد نبینه مامانم جلومون سبز شد واز شانس... من اومده بودن دنبالم.
به امیر گفت برو که باباش نبینت . ما هم رفتیم خونه ولی بابام نیومد و مامانم تونست هر چه قدر که دلش میخواد با من دعوا کنه. منم همش گریه کردم.    
خلاصه اونشب به هر بدبختی بود گذشت.
امیر هم همش اس میداد که چی شد؟ چیکار کرد باهات ؟ منم همه گزارشاتو دادم. تا روز بعد که رفتم دانشگاه و بعد چند ساعت امیر زنگ زد گفت مامانت با من تماس گرفته و گفته باید بهارو فراموش کنی . گفتم تو چی گفتی؟ گفت گفتم باشه دیگه با بهار تماس نمیگیرم.
به همین راحتی گفته بود باشه و دیگه با بهار تماس نمیگیرم 
اصلا نتونستم حرف بزنم هیچی بهش نگفتم و خداحافظی کردم.
اون حتی یه کلمه به مامانم نگفته بود که منو دوست داره ولی من هم به خانواده امیر و هم به خانواده خودم گفتم که دوستش دارم و نمیتونم فراموشش کنم .
دیگه نه بهم زنگ زد و نه حتی اس زد که حالمو بپرسه.
ازش توقع داشتم حداقل زنگ بزنه و حالمو بپرسه آخه من اینجا باید اخم و غرغرای مامانمو تحمل میکردم ولی.........
خودم بهش زنگ زدم و یکم الکی حرف زدیم ولی اون هیچی نپرسید از وضعیت من.
دیگه واقعا دلم شکست . بهش گفتم مواظب خودت باش و قطع کردم.
الان 2 ماه میگذره و هیچ تماسی با من نگرفته .
یعنی فراموشم کرده؟؟؟؟؟؟؟؟
اون که میگفت بدون من نمیتونه زندگی کنه حالا چرا دیگه هیچ خبری از من نمیگیره. 
خیلی دلم گرفته.     
دلم واسش تنگ شده.
دوست دارم بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم چرا بازیم داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
ولی غرورم اجازه نمیده بیشتر از این خورد شم .
وظیفه اون بود با من تماس بگیره.
فکر کنم اون دنبال بهونه می گشت که از من جداشه آخه اون میدونست با این وضعیتش خانواده من راضی نمیشن ولی بازم اومد.
اومد که بگه من اومدم خاستگاری ولی خانواده تو راضی نشدند پس خداحافظ
دیگه نمیتونم بنویسم گریم گرفته
شما بهم بگین چیکار کنم ؟؟؟؟
نمیتونم دوریشو تحمل کنم
کمکم کنین
منتظر نظرای قشنگتون هستم  
بای بای
اینو امیر همیشه واسه من میخوند
**من از طرح نگاهت امید مبهمی دارم**
**نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم**
یعنی دیگه منو دوست نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
|